
ظلم
دیریست چشمه عدالت خشکیده و نیلوفران آبی در اسارتِ علفهای هرز پژمرده اند
بلبل هزاردستان، زبان بسته و خاموش شده و تلاش باغبان در هرسِ علفها بی نتیجه مانده است
یکی ضجه می زند بر تهی دستیِ خویش و دیگری غوغایِ افزون طلبی دارد
بیگناهان سرِ دار هستند و گنهکاران سالار
زندان ، تاوانِ شادی است و سرگرمی عده ای تماشای فرد اعدامی
طوسی ها تبرئه می شوند و سفیدها توبیخ
اینجا تشنگانِ قدرت،بسانِ کفتارهایی در تصاحب قلمرو خویش ، می درند هم را
و شیران ، شاهد مرگ تدریجی خویش اند
مردم این سرزمین سالهاست که خاموش شده اند
مرجان
پاییز ۹۶
درخت
تکیه داد بر من برای رفعِ خستگی اش
طوفان از راه رسید
میوه ام جدا شد و بر سرش افتاد
از آن روز من را مسئول زخم ِ خویش میداند
مرجان
پاییز۹۶

نیمه تاریک وجود
فریاد بزن، شاید کسی در گوشه ای بشنود صدای تو را
شاید از ارتعاش فریادت ، جهان با تو همنوا شود
فریادی برای دادخواهی و رهایی از ظلم، نه از سرِ خشم
بگذار قهرمان درونت بانگ برآورد ، بانگ بر خودکامه ای که خویش را مالک محق تو می داند و خود، برده ی هوا و هوس است
خودکامه ای که هزاران پرده می درد و حجاب را در بکارتِ تو جستجو می کند
او که تو را بسان جامه ی کهنه در چمدان فرسوده بایگانی می کند یا بر رخت آویز قدیمی ، رهایت می سازد و مهر طبیعت مردانه می زند بر شهوت خویش
خودکامه ای که وجوه تاریکش را در تو می بیندو برای فرار از سایه ی خویش ، مانع درخشش تو می شود
او که از ترس فاش شدن هویتش ، وصله می زند به تو آنچه که در درون خویش است
اما آن زمان که فاحشه ای تنش را از سرِ فقر می فروشد، کدامین عنوانبرازنده ی مردیست که تنش را از سر لذت، خرج همخوابگی با او کرده است؟
مرجان
زمستان۹۶
گمراهی
عمری با بایدها و نبایدها زندگی کردیم.
زندانی ِ قوانینی بودیم که ساخته دستِ بشر است
احساسات ، نیازها و علایق خود را نادیده گرفتیم
به خاطر دیگران
مردم….
و قفل بر دهان زدیم که مبادا قضاوت شویم
مبادا…
با باورهای غلط زیستیم و روح خود را بند کشیدیم
عمری زندگی نکردیم
اما شاید این بار ، آخرین روز و آخرین لحظه زیستن ِ ما در این سرزمین باشد
پس عاشقانه زندگی کنیم
مرجان
بهار۹۹
ممنون که اندیشه های ذهنیِ وجه تاریک را از سایت جهان مرجان مطالعه کردید.


بدود دیدگاه